|
فرهاد زعفری هشجین ایران شف 09121490154 www.iranchef.com |
||
| انالله وانا الیه راجعون مراسم شب هفت هنرمندی توانا ،دانشمند ،شاعر،و معلمی فرهیخته و برادری دوست داشتنی مرحوم بهلول زعفری هشجین روز دوشنبه ۱/۷/۸۷ برگزار خواهد شد
خبر، چنان سنگین و تابسوز است كه به دشواری به باور مینشیند، ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چارهای جز تسلیم و رضا نیست. منبع سایت هشجین
آخرین نفس. ویکباره دیدم عرق سرد در صورتش حلقه زد. ناگهان نقاش موفق شد و زمان را روز۳ شنبه مورخه ۲۶/۶/۸۷ ساعت یک و سی و یک دقیقه سی ثانیه برای همیشه متوقف کرد.
شعربه ترجمه شده مرحوم بهلول زعفری هشجین
یادته سر چشمه شور اوتورموشدوخ ميخچا گچمش داشيندا نشسته بودیم روی سنگی که میخچه دراورده بود
چشمم ماند درآن آش دوغ به پز آش را نزاربماند تا سحر بلكه بيزيم مرجميزده گووره شاید عدس ماهم جوانه بزند
فصل بهار در مسجد شیخ نزری میدن ارباب يوخسول شيخا ساري گدللر پولداربی پول به طرف مسجد شیخ میرند.
نهارمیخورند قبول باشد می گویند.
اون زمان است که رعدوبرق میزندوباران ورحمت الهی میبارد اكينچي لر كهليك كيمين قاقلار کشاورزان مثل کپک قهه قهه میزنند از خوشحالی در فصل پاییز در محل عبادت و زیارت گاهی بنام (خنیی)جمع می شوند چپيش كسديگ آق آردجون ديبينده بز یا گوسفندی سرمی برند درزیر درخت کاج قدیمی استخوانهاش در جیب شمس علی(شخصی که مرحوم باهاش شوخی داشتند)
فریادهای میرزاعلی چی شد؟ جوان عمريم بيخود،يره هيچ اولدي جوانی ام بی خودی هیچ شد.
درفصل بهار شب عید داوارگلنده ،ييردوك شامي زمانی که گوسفندا ازصحرا می امدند می خوردیم شام
می گشتیم کوچه ها و پشت بام هارا
به ترجان و مقصود به شوخی سنگ پرت می کردیم اوندان گدوب اوزاوميزدا ياتاردوخ بعدازآن می رفتیم درخانه خودمان می خوابیدیم
یادته در سر آن روستای کمردره اوتورموشدوخ او آلشون داشندا نشسته بودیم روی آن سنگ آلیش (آلیش سخره سنگی است در منطقه)هشجین.
یک آهو دیدیم شش یا هفت ساله درآنجا
آنوقت دیدم به تیرکمانت سنگ گذاشتی اوحيواني اويان بيانه قودون اون حیوان را به ان طرف واین طرف فراری دادی روحش شاد و یادش را گرامی میداریم
در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس
بر سر بلندترین کاج زمان غنچه ای بود جاری ساقه ای بود لرزان لحظه ها آمد و رفت گلی از سست ترین شاخه ی کاج نفسی زد به تمنای تولد به شکرانه ی لحظه ی رویش جرعه ای عشق بویید
جنبشی محو فضا را پر کرد و طنینی که در گلگونه ی گلها خوابید وحی ای از پنجره ی خانه ی مهر بود که باز... کرد حادثه ی تکرار گل سرخ را تأیید تپشی بود که کرد آواز حقایق از فراز سبزترین غنچه ها من خیلی کوچکم با رزه بین ببین نازکتر از بلورم و نرمتراز حریر زردتر از برگ زعفران این را بدان اگر قصدشکستنم داری سنگ بی انصافیست یک تلنگرهم کافیست
ای کاش تودر کنار ما می بودی در کار نمایه یار ما می بودی ای چشمه دانش و وفاو نیکی درد دل ما را تو دوا می بودی سخت است وداع با توی شیرین گفتار بی مهری ما راتو وفا می بودی حیف است که آهنگ تورا ننیوشیم ای کاش که تو نوای ما می بودی گویندرود زدل چو از دیده برفت اما نروی تو که پر از عشق و صفا می بودی ای کاش قلندران این بادیه را تو یاور بی رنگ وریا می بودی ..... |
||