تبليغاتX
داغی قهوه به داغی عشق

فرهاد زعفری هشجین ایران شف 09121490154 www.iranchef.com

 

                                                               انالله وانا الیه راجعون

        مراسم شب هفت  هنرمندی توانا ،دانشمند ،شاعر،و معلمی فرهیخته و برادری دوست داشتنی

مرحوم بهلول زعفری  هشجین روز دوشنبه ۱/۷/۸۷ برگزار خواهد شد

 

خبر، چنان سنگین و تابسوز است كه به دشواری به باور می‌نشیند، ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چاره‌ای جز تسلیم و رضا نیست.
روان پاک معلم دلسوز و مهربان آقای بهلول زعفری در بهار قرآن از تن خسته و رنج‌كشیده‌ی او پر كشید و به ملكوت اعلی پیوست.

این ماتم جانگداز را به خانواده محترم آن مرحوم و جامعه‌ی فرهنگی و هنری هشجین ، دوستداران آن مرحوم و به همه بستگان این بزرگ‌مرد عرصه‌ی فرهنگ و هنر هشجین، تسلیت می‌گوییم و برای آنان صبر و اجر و برای آن عزیز سفركرده علو درجات طلب می‌ نماییم.

منبع سایت هشجین

 

 

 

 

 آخرین نفس.
قدمهاش از تنگی کفش هایش حکایت می کرد.
همه اش فریاد می زند.
کمکم کنید .بلندم کنید تنها بهانه اش بود.
دادشم با نگاش می گفت .
بهار را دوست دارم.
زمستان سرد است.
با نگاش می گوید ای کاش خوب می شدم.

ویکباره دیدم عرق سرد در صورتش حلقه زد.
و نقاشی را دیدم ساعتی را .
با سرتیغی ماهرانه نقاشی می کرد.
ومدام چون دیوانگان می گفت.
زمان را بیمارمتوقف کنید.
فریاد زدم خدایا زمان را برای او متوقف نکن.
مغلوب شدن باورم نمیشه.
خدایا این برگ زرد را از درخت رها نکن.
باافتادن برگ بوی گل وگندم خواهد رفت.
برگ را دیدم وتنها صدای وای درد می کشم از زبانش جاری بود.
دادشم دربستر بیماری در تب وتوانسوز دردش می سوخت

ناگهان نقاش موفق شد و زمان را روز۳ شنبه مورخه ۲۶/۶/۸۷ ساعت یک و سی و یک دقیقه  سی ثانیه برای همیشه متوقف کرد.

 



 

 

zafari3 

شعربه ترجمه شده مرحوم بهلول زعفری هشجین


 
يادوندادي شوربلاغين باشندا

یادته سر چشمه شور

اوتورموشدوخ ميخچا گچمش داشيندا 

نشسته بودیم روی سنگی که میخچه دراورده بود


گوزوم قالوب اونون آيران آشيندا 

چشمم ماند درآن  آش دوغ
پيشير آشي قويماقالا سحره

به پز آش را نزاربماند تا سحر

 بلكه بيزيم مرجميزده گووره 

شاید عدس ماهم جوانه بزند


بهار فصلي شيخداشيلان ويررلر

 فصل بهار در مسجد شیخ نزری میدن

ارباب يوخسول شيخا ساري گدللر 

پولداربی پول به طرف مسجد شیخ میرند.


نهارييوب قبول اولسون ديلر 

نهارمیخورند قبول باشد می گویند.


اوندادي كي ايلدرملار شاقيلار

اون زمان است که رعدوبرق میزندوباران ورحمت الهی میبارد

 اكينچي لر كهليك كيمين قاقلار 

کشاورزان مثل کپک قهه قهه میزنند از خوشحالی
پائيز فصلي خنيي نون پيرينده

در فصل پاییز در محل عبادت و زیارت گاهی بنام (خنیی)جمع می شوند

چپيش كسديگ آق آردجون ديبينده 

بز یا گوسفندی سرمی برند درزیر درخت کاج قدیمی
سومكلري شمس علي نون جبينده 

استخوانهاش در جیب شمس علی(شخصی که مرحوم باهاش شوخی داشتند)


ميرزاعلي نون دي دييدگي نجولدي

فریادهای میرزاعلی چی شد؟

 جوان عمريم بيخود،يره هيچ اولدي 

جوانی ام بی خودی هیچ شد.


بايرام آيي بايرامنون آخشامي

درفصل بهار شب عید

داوارگلنده ،ييردوك شامي 

زمانی که گوسفندا ازصحرا می امدند می خوردیم شام


دولاناردوخ كوچه لري، داملاري 

می گشتیم کوچه ها و پشت بام هارا


ترجاننان مقصودا ،داش وراردوخ

به ترجان و مقصود به شوخی سنگ پرت می کردیم

اوندان گدوب اوزاوميزدا ياتاردوخ 

بعدازآن می رفتیم درخانه خودمان می خوابیدیم


يادوندادي كمردره باشيندا

یادته در سر آن روستای کمردره

اوتورموشدوخ او آلشون داشندا 

نشسته بودیم روی آن سنگ آلیش (آلیش سخره سنگی است در منطقه)هشجین.


بير(او)گوردوخ آلتي يدي ياشندا 

یک آهو دیدیم شش یا هفت ساله درآنجا


اونداگوردوم سوپاندوا داش قويدون

آنوقت دیدم به تیرکمانت سنگ گذاشتی

اوحيواني اويان بيانه قودون 

اون حیوان را به ان طرف واین طرف فراری دادی

روحش شاد و یادش را گرامی میداریم

+ تاریخ شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:42 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس


+ تاریخ چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:43 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 

 

بر سر بلندترین کاج زمان

غنچه ای بود جاری

ساقه ای بود لرزان

لحظه ها آمد و رفت

گلی از سست ترین شاخه ی کاج

نفسی زد به تمنای تولد

به  شکرانه ی لحظه ی رویش

جرعه ای عشق بویید

 

جنبشی محو فضا را پر کرد

و طنینی که در گلگونه ی گلها خوابید

وحی ای از پنجره ی خانه ی مهر بود که باز...

کرد حادثه ی تکرار گل سرخ را تأیید

تپشی بود که کرد آواز حقایق از فراز سبزترین غنچه ها

+ تاریخ شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:13 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 

من خیلی کوچکم با رزه بین ببین

نازکتر از بلورم و نرمتراز حریر

زردتر از برگ زعفران

این را بدان

اگر قصدشکستنم داری

سنگ بی انصافیست

یک تلنگرهم کافیست

+ تاریخ شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:13 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 

 

ای کاش تودر کنار ما می بودی

در کار نمایه یار ما می بودی

                                 ای چشمه دانش و وفاو نیکی

                                 درد دل ما را تو دوا می بودی

سخت است وداع با توی شیرین گفتار

بی مهری ما راتو وفا می بودی

                                حیف است که آهنگ تورا ننیوشیم

                                 ای کاش که تو نوای ما می بودی

گویندرود زدل چو از دیده برفت

اما نروی تو که پر از عشق و صفا می بودی

                                ای کاش قلندران این بادیه را

                                تو یاور بی رنگ وریا می بودی

.....

+ تاریخ جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:39 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |