|
فرهاد زعفری هشجین ایران شف 09121490154 www.iranchef.com |
||
| در فصل بي تلاطم و مسموم بادها آتشفشان سروده ام از انجماد ها
همچون صفير صاعقه از راه مي رسم دروازه باز مي كنم از انسدادها عمري است مرگ را به تمسخر گرفته ام از ياد برده اند مرا زنده يادها چون مار زخم خورده به خود پيچ مي خورم تعظيم مي كنند به من گردبادها وقتي كه من جوانه زدم ميخكوب شد قانون جنگ و حادثه بر سنگ مادها من هفت پشت خنجر نامرد خورده ام نامرد كرده اند مرا اعتمادها خود را ميان سايه خود جمع كرده ام تفريق كرده اند مرا اتحادها **** بنگر شكوه رويش خورشيد زادها ! بنگر تمام دفترم آتش گرفته است آتشفشان سروده ام از انجمادها.
دلم گرفته عزيزم كمي سه تار بزن تمام غربت آيينه را هوار بزن و حرف هاي دلت را كه مثل من تنهاست بخوان و در غزلت شاعرانه جار بزن دوباره ،چتر خودش را خزان گشوده به باغ سري به وسعت تنهايي بهار بزن اگر كه لهجه ي باران هنوز يادت هست به روي پنجره طرحي به يادگار بزن پر از ترنم باران شده نگاهت ،پس به همنوايي شعرم بيا سه تار بزن
آدما پنجره ها رو وا كنيد جز خدا تموم عشقا دروغن
خدايا ديوار مهرت بر سرم ويران نكن مرا در خلوت تنهاييم رها كنيد مرا در كلبه بي سقف عاشقيم رها كنيد
شيريني عشق تلخ تر از هر زهر است مرا در خاطرات تلخ حقيقت رها كنيد
عاشق شدن در اين روزگار بيوفا حماقت است مرا از اين روزگار بيوفا جدا كنيد
ستاره اميدم ديگر چشمك نميزند بي نور است مرا با سختي ويرانگر انتظار آشنا كنيد
من گرفتار سكوتم گرفتار غرور مرا از ميان اين سكوت بيجان صدا كنيد
زندگي چون قفس است قفسي با ميله هاي سرد كبوتر دلم را از اين قفس چوبي محكم رها كنيد
ماهي بيچاره در سر فكر دريا دارد او را از اين تنگ كوچك 20 سانتي رها كنيد
در اين زمانه دگر عشق دروغي بزرگ بيش نيست از ما گذشته است فكري به حال نسلهاي بعد ما كنيد
شايد شما نتوانيد دل شكسته مرا بجا كنيد اما ميتونيد برام دعا كنيدو اي خدا خدا كنيد
عشق يعني شب نيايش با خدا تا طلوع صبح دلتنگي دعا
عشق يعني آه ديگر پشت آه سوز دل را پرکشاندن تا به ماه
عشق يعني گريه هاي بي صدا چشم خيس دختري دور از نگاه
عشق يعني لحظه هاي انتظار دل به فردا بستن و روز بهار
عشق يعني بارش از ديده چو ابر بهر ديدار دوباره باز صبر
عشق يعني بهترين حس نياز سوي تنها خالق هستي نماز
عشق يعني اين منه ديوانه وار كرده ام خود را فداي عشق يار گوشها منتظر بانگ جرس هاي مناند
کوچهها منتظر بانگ قدمهاي تو اند تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش دي زماني دارد و زمستان اجلش نزديك است من صداي نفس باغچه را ميشنوم و صداي قدم گل را در يك قدمي و صداي گذر گرده گل را در بستر باد و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر و صداي شعف فاخته را در باران و صداي اثر باران را بر قوس و قزح و صداهايي نمناك و مرموز و سبز عجب آواز خوشي در راه است ![]()
من کوچه های هشجین را دوست دارم من در چمن زار نقش پار دوست دارم دیوار خشتی .کوچه خاکی طاق ضربی شهری چنین با این نمارادوست دارم در کوچه های تنگ وبی بن بست هر روز دیدار یار آشنا را دوست دارم من مرده ی مردان با حال دهاتم من مردمان با صفا رادوست دارم آلودگی های تمدن کشت مارا من زندگی در روستا را دوست دارم بی ادعایی .مهربانی .بی ریایی من خلق با این محتوارا دوست دارم بیزارم از بودن دراین آلودگی ها من زیستن در این هوا را دوست دارم
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه زندگانی من است امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن امدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد گفتم نرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه می نشانیم گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد به چشم باز فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است اخر کدام احمق از این عشق راضی است این عشق نیست فاجعه قرن اهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودنست حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا افق من را به اقتضای نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی کشانده اند اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود جایی که سهم من به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است ما می رویم گرچه از الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان جای خنجر است ما می رویم قصه مان نامشخص است هر جا رویم از این شهر بهتر است از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ما می رویم نشستن با درد فاتحست در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست اینجا دگر چه باب من پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب افتاب پی باج می دهیم ما هم بدون بال به معراج می رویم اواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
تا امدم که با تو خدا حافظی کنم !!!!بغض امان ندادو خدا .........در گلو شکست
شبی دور از تو اما با تو تا صبح در آن دوران شیرین ره سپردم تو را با خود به انجاها که یک عمر غمت جان مرا می برد بردم هزاران بار دستت را به گرمی
به روی سینه ی تنگم فشردم وفاهای تو را یک یک ستودم خطاهای تو را ده ده شمردم ز حد بگذشت چون خودکامگی هات صفای خویش را افسوس خوردم به چشم خویشتن دیدی در این عشق تو در من زیستی من در تو مردم www.iranchef.com
فنجان قهوه اند، که او کهنه و تو نو هر صبح ، چای میخورم و نان و گونه هات هر عصر ، قهوه میخورم و چشمهای تو چشمان من تویی ولی امشب مرا نخواب! پاهای من تویی ، ولی از پیش من نرو! اصلا همین که میرسی از انتهای راه پاهام می دوند به سویت جلو جلو! انگورهای چشم تو را چیدم و سحر چیزی نماند از تو بجز یک درخت مو موی تو را کشیدم ، باران شد و به شب بارید آنقدر که شد این شهر خیس تو هر وقت ، من درخت تو بودم ، پرنده باش! هر وقت میوه خواستم از تو ، درخت شو! آیینه فرش می کنم این شهر را بیا بگذار شهر ، پر شود از چشمهای تو
سلام ای معنی عشق و حقیقت
منم آن عاشق پاک و شفیقت
به عشق پاکمان سوگند ای یار
که در سیلاب غم گشتم گرفتار
در این شبهای هجران بی شکیبم
که این هجران چگونه شد نصیبم
مرا رحمی کن ای زیباترینم
مبادا چاره ی مردن گزینم
|
||