تبليغاتX
داغی قهوه به داغی عشق

فرهاد زعفری هشجین ایران شف 09121490154 www.iranchef.com

www.iranchef.com

نه بيليديم بو غم اخر مني ديلدن سالاجاخ

نه بيليديم اورگييم درده گرفتار اولاجاخ

+ تاریخ یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:33 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

در فصل بي تلاطم و مسموم بادها 

آتشفشان سروده ام از انجماد ها

 

همچون صفير صاعقه از راه مي رسم

 

دروازه باز  مي كنم از انسدادها

 

 

عمري است مرگ را به تمسخر گرفته ام

 

از ياد برده اند مرا زنده يادها

 

 

چون مار زخم خورده به خود پيچ مي خورم

 

تعظيم مي كنند به من گردبادها

 

 

وقتي كه من جوانه زدم ميخكوب شد

 

قانون جنگ و حادثه بر سنگ مادها

 

 

من هفت پشت خنجر نامرد خورده ام

 

نامرد كرده اند مرا اعتمادها

 

 

خود را ميان سايه خود جمع كرده ام

 

تفريق كرده اند مرا اتحادها

 

 

              ****

 

 اكنون گمان مبر كه به پايان رسيده ام

 

بنگر شكوه رويش خورشيد زادها !

 

 

بنگر تمام دفترم آتش گرفته است

 

آتشفشان سروده ام از انجمادها.

 

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:18 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

 

دلم گرفته عزيزم كمي سه تار بزن

تمام غربت آيينه را هوار بزن

 

و حرف هاي دلت را كه مثل من تنهاست

بخوان و در غزلت شاعرانه جار بزن

 

دوباره ،چتر خودش را خزان گشوده به باغ

سري به وسعت تنهايي بهار بزن

 

اگر كه لهجه ي باران هنوز يادت هست

به روي پنجره طرحي به يادگار بزن

 

پر از ترنم باران شده نگاهت ،پس

به همنوايي شعرم بيا سه تار بزن

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:16 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 

 

 


آدما پنجره ها رو وا كنيد
غروب عشق منو نگاه كنيد
.ببينيد تا بدونيدعشق چيه
دنياي عاشقيمون دست كيه


جز خدا تموم عشقا دروغن
اينا رو خاطره هام بهم ميگن
ميگن از عشقاي فاني دوري كن
جز خدا تموم عشقا يه روز از پيشت ميرن



 خدايا


خدايا ديوار مهرت بر سرم ويران نكن
اشك چشمان ترم بازيچه ي ميدان نكن
گر دلم را آجر آجر از محبت ساختي
ديگري را در سراي اين دلم مهمان نكن


+ تاریخ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:5 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

مرا در خلوت تنهاييم رها كنيد


مرا در كلبه بي سقف عاشقيم رها كنيد


 


شيريني عشق تلخ تر از هر زهر است


مرا در خاطرات تلخ حقيقت رها كنيد


 


عاشق شدن در اين روزگار بيوفا حماقت است


مرا از اين روزگار بيوفا جدا كنيد


 


ستاره اميدم ديگر چشمك نميزند  بي نور است


مرا با سختي ويرانگر انتظار آشنا كنيد


 


من گرفتار سكوتم گرفتار غرور


مرا از ميان اين سكوت بيجان صدا كنيد


 


زندگي چون قفس است  قفسي با ميله هاي سرد


كبوتر دلم را از اين قفس چوبي محكم رها كنيد


 


ماهي بيچاره در سر فكر دريا دارد


او را از اين تنگ كوچك 20 سانتي رها كنيد


 


در اين زمانه دگر عشق دروغي بزرگ بيش نيست


از ما گذشته است فكري به حال نسلهاي بعد ما كنيد


 


شايد شما نتوانيد دل شكسته مرا بجا كنيد


اما ميتونيد برام دعا كنيدو اي خدا خدا كنيد


+ تاریخ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:3 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |


عشق يعني شب نيايش با خدا 


تا طلوع صبح دلتنگي دعا


 


عشق يعني آه ديگر پشت آه


سوز دل را پرکشاندن تا به ماه


 


عشق يعني گريه هاي بي صدا


چشم خيس دختري دور از نگاه


  


عشق يعني لحظه هاي انتظار


دل به فردا بستن و روز بهار


 


عشق يعني بارش از ديده چو ابر


 بهر ديدار دوباره باز صبر


 


عشق يعني بهترين حس نياز


 سوي تنها خالق هستي نماز


 


عشق يعني اين منه ديوانه وار


 كرده ام خود را فداي عشق يار

+ تاریخ سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:1 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
گوشها منتظر بانگ جرس هاي من‏اند
کوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند
تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو
تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش
دي زماني دارد
و زمستان اجلش نزديك است
من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم
و صداي قدم گل را در يك قدمي
و صداي گذر گرده گل را در بستر باد
و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر
و صداي شعف فاخته را در باران
و صداي اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهايي نمناك و مرموز و سبز
عجب آواز خوشي در راه است  
 
+ تاریخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:5 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

من کوچه های هشجین را دوست دارم

                                                      من در چمن زار نقش پار دوست دارم

دیوار خشتی .کوچه خاکی طاق ضربی

                                                    شهری چنین با این نمارادوست دارم

در کوچه های تنگ وبی بن بست هر روز

                                                     دیدار یار آشنا را دوست دارم

من مرده ی مردان با حال دهاتم

                                             من مردمان با صفا رادوست دارم

آلودگی های تمدن کشت مارا

                                      من زندگی در روستا را دوست دارم

بی ادعایی .مهربانی .بی ریایی

                                            من خلق با این محتوارا دوست دارم

بیزارم از بودن دراین آلودگی ها

                                        من زیستن در این هوا را دوست دارم

 

+ تاریخ جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 3:20 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
www.iranchef.comahmadreza.jpg
+ تاریخ جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:49 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه زندگانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن امدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم نرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

به چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اخر کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن اهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودنست

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تورا بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا افق

من را به اقتضای نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی کشانده اند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی  عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم من به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما می رویم گرچه از الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجر است

ما می رویم قصه مان نامشخص است

هر جا رویم از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم نشستن با درد فاتحست

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست

اینجا دگر چه باب من پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب افتاب پی باج می دهیم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

+ تاریخ پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:46 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
اواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

 

تا امدم که با تو خدا حافظی کنم

!!!!بغض امان ندادو خدا .........در گلو شکست

+ تاریخ پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:41 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
                            


    اگر از ظلمت ره مي ترسم  چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید


   اگر از دوري ره مي ترسي دستهايم را كه پلي روي زمان مي بندند

 
   و به كوتاهترين فاصله من را به تو مي پيوندند به تو خواهم بخشيد

  اگرازتنگي چشم دگران اگر از زمزمه ها اگرازحرف كسان مي ترسي


 من جدا از دگران به تو خواهم پيوست و اگر ترس تو از خويشتن است


               من تو را در تن خود در رگ هستي خويش


 و به هم ذره ي ذرات وجود كه پر از خواهش توست جريان خواهم داد


 من تمامي وفاوتمامي دل عاشق خودرابه توخواهم بخشيدتا توازمن باشي

+ تاریخ سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:42 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

 شبی دور از تو اما با تو تا صبح

 

در آن دوران شیرین ره سپردم

 

تو را با خود به انجاها که یک عمر

 

 غمت جان مرا می برد بردم

 

هزاران بار دستت را به گرمی

 

به روی سینه ی تنگم فشردم

 

 وفاهای تو را یک یک ستودم

 

خطاهای تو را ده ده شمردم

 

ز حد بگذشت چون خودکامگی هات

 

 صفای خویش را افسوس خوردم

 

به چشم خویشتن دیدی در این عشق

 

تو در من زیستی من در تو مردم

+ تاریخ دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:0 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
www.iranchef.com

 

 

فنجان قهوه اند، که او کهنه و تو نو

هر صبح ، چای میخورم و نان و گونه هات

هر عصر ، قهوه میخورم و چشمهای تو

چشمان من تویی ولی امشب مرا نخواب!

پاهای من تویی ، ولی از پیش من نرو!

اصلا همین که میرسی از انتهای راه

پاهام می دوند به سویت جلو جلو!

انگورهای چشم تو را چیدم و سحر

چیزی نماند از تو بجز یک درخت مو

موی تو را کشیدم ، باران شد و به شب

بارید آنقدر که شد این شهر خیس تو

هر وقت ، من درخت تو بودم ، پرنده باش!

هر وقت میوه خواستم از تو ، درخت شو!

آیینه فرش می کنم این شهر را بیا

بگذار شهر ، پر شود از چشمهای تو

 

fARHAD.jpg

 

+ تاریخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:44 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

  

سلام ای معنی عشق و حقیقت

 

منم آن عاشق پاک و شفیقت

 

به عشق پاکمان سوگند ای یار

 

که در سیلاب غم گشتم گرفتار

 

در این شبهای هجران بی شکیبم

 

که این هجران چگونه شد نصیبم

 

مرا رحمی کن ای زیباترینم

 

مبادا چاره ی مردن گزینم 

+ تاریخ جمعه هفتم دی 1386ساعت 20:57 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |