|
فرهاد زعفری هشجین ایران شف 09121490154 www.iranchef.com |
||
بزرگترين قهوه جهان در ايران ساخته شد
فرهاد زعفری بنیانگذار کافی شاپ حرفه ای در ایران
مدرس ومربی صدا وسیما در شبکه های ۵ و ۲ برون مرزی
مدرس دانشگاه هتل داری با مجوز تدریس از وزارت علوم وتحقیقات فن اوری اطلاعات
داور بین المللی جشنواره های غذایی
محقق و مولف کتاب های استاندارد در ایران با کد بین المللی
رییس کمسیون اموزشی اتحادیه و عضو هیئت مدیره
مدیر عامل شرکت مشاوران فردای بهتر اسیا
موسس و مدیر اموزشگاه گامهای اتیه تهران
مدیر کافی شاپ صدف بالاتراز پارک ساعی
مدرس ومربی ایرانگردی وجهانگردی
مجری بزرگترین قهوه .کتاب هتل داری و بستنی جهان در ایران.
فارغ التحصیل از دانشگاه کوردون بلو روسیه
دارای مدرک مربی گری.کافی شاپ آشپزی.هتل داری
کتابها:
کتاب هتل داری ایران شف در ۲۰۰۰ صفحه
کتاب دنیای دسرها ۱ عمومی
کتاب دنیای دسرها ۲ علمی کاربردی
کتاب دنیای پیتزاها
کتاب آشپزی دیابت .تنها کتاب اشپزی دیابت درایران
کتاب دستمال سفره ی صدف
کتاب دستمال سفره ایران شف
من ناتنی نبودم بد شانس بودم (داستان)
به درخت بادام گفتم با من از خدا حرف بزن(داستان)
دیوان فرهاد
غزلهای ناتمام فرهاد
سرنوشت را نتوان از سر نوشت
مدیریت سایت های
.ایران شفwww.iranchef.com
کافی من ایران www.coffeemaniran.persianblog.ir
داغی قهوه به داغی عشقwww.1490154.blogfa.com
www.farhood.ir وبلاگ تخصصی فرهاد زعفریhttp://www.iranchef.com
من از مرگ نمی ترسم
http://www.iranchef.comفصل پاییز.فصل مرگ است
که همراه با ریزش برگ است فصل از بین رفتن برگ هاست فصل پندورزی و درک است http://www.iranchef.comخاطرات بچگیام
در روزهایی سرد رقم خوردند سلام های گرم .. دست های گرم .. آغوشهای گرم اما قلب سوزانم تابستان و زمستان نمی شناخت سوزاندند هرچه در دلم سوختنی بود و من تحمل کردم مرز میان داغی و گرمی را یافته بودم برای تمام فصول .. امــــا سردی دستاشون همه چیز را .. همه چیز را منجمد کرد حتی فرصتها را ...!!!
سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است. وگر دست محبت سوی کس یاری به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سردست......آی..... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من میهمان هر شبت منم من سنگ تیپاخورده ی رنجور. منم دشنام پست آفرینش نغمه ی ناجور. نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم. حریفا! میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست مرگی نیست. صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را کنار جام بگزارم. چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد؟ فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است. . حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دست ها پنهان نفسها ابر دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است.
من با حرفهای یخ زده هشجین لب باز کردم. با درخت های توت وگیلاس .گردو.گلابی وانگور قد کشیدم. ودستام بوی باغ و انگور می دهد. مادرم گفت خدا در روزهای برفی هم صدای شما را می شنود. مادرم می گفت سعی کن خدا را صدا بزن صدای شما را می شنود. سعی کردم هر روز کلمه ای به دنیا بیاورم تا جملاتم کامل شود. روزی بچه بودم مادرم گفت فرهاد تو یک روز خوشبختی های موقت مردم را خواهی سرود. در یک روز زمستانی بی آنکه کسی بداندو روزنامه ها خبردار شوند من شاعر شدم. آره. این که در میان کلمات زشت وزیبا ایستاده واز سقوط سیب ها می گوید. کسی نیست جز فرهاد در نگارستان جانم یک خلاء افتاده باز
درغروب بی نشانم یک نفر اید به ناز
در سراپای وجودم اشک غوغا میکند خنده از قلبم گریزان در تنم بلوا کند در نگارستان جانم یک خلاء افتاده باز
درغروب بی نشانم یک نفر اید به ناز
در سراپای وجودم اشک غوغا میکند خنده از قلبم گریزان در تنم بلوا کند چشم خسته ام اشکریزان در پی یک اشنا میتپد این قلب من از بی کسی این بی نوا قلب بیچاره یه روز در بند اواز جنون روز دیگر میزند خود را به دیوارو ستون دست دیوانه مرتب می سراید شعر ناب می سراید درد را بی محتوا در شعر خواب گاه غمگین میشود از پشت چشمی بی خبر گاه رقصان میشود از خندهای بی ثمر شعله یک شمع کوچک اتشی بر جان بیمارش زند قطره ای از اب یخ کوه یخی بر قلب نالانش زند بی نوا امروز گاهی خنده ای سر می دهد از بر ان روزگارش هقهقه سر میدهد تو نمیدونی دل شکستن یعنی چی؟ تو نمیدونی دل شکستن با آدم چیکار میکنه! همون دل شکستنی که؟ همونیه که باعث میشه آدم تو یک لحظه دلش بشکنه.
و تا آخرشم اون دل شکسته بند نخوره و درست نشه. همینه که دلارو خسته میکنه ببینه با اون کسی که یه روزایی
همه .....؟ ببینه کاری که کرده درست بوده یا نبوده.
ببینه بالاخره چیکار باید بکنه یا ببینه چیکار نباید میکرده که الان
فقط تیکه هایی از دل شکسته و خسته و بیمار رو از رو زمین
جمع نکنه. تا حالا کلی گفتم ...؟
مادرجان می گه.
خوب زندگی همینه دیگه آره زندگی همینه اینو قبول دارم زندگی با تمام فراز و نشیب هاش به سوی آدم میاد آدمو در آغوشش میگیره و حتی بعضی اوقات آدمو قرق میکنه تو آغوشش فقط عمر منه .؟
یه مادر دارم که هی بهم میگه زندگی زیباست آره اونم راست میگه زندگی زیباست و دقیقا عین شنا کردن میمونه تا وقتی که روی آبی و تعادلتو داری حفظ میکنی زندگی خیلی زیباست و از شنا کردنت لذت میبری ولی وقتی تعادلتو از دست دادی رفتی زیر آب هی دست و پا میزنی تا از شر زندگی نجات پیدا کنی اون وقت زندگی به دیده اون کسی که داره قرق میشه اصلا زیبا نیست بلکه ترسناک و خطرناکه.
هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند
مرگ من نزدیک است باور کن لحظه ی سخت نبودن بسیار نزدیک است باور کن هیچ کس شعر زیبای زمان را نتوان ریخت برون مشت ها بود نشان خروار و نهایت شبهی بود که من می دیدم عینکی باید داشت عینکی تا ابدیت تا عقل و نه دل و دل از باغچه باید به برون کرد سریع که مبادا اندکی جهل کند یک احساس من سپیدار بلندی بودم سایه ام برگ و تمام هستی ام مال کسی بود روزی من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او باز مرا خوب ندید حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم چند تکه که به دیده زشت است ارزان است در عمل این ها نیست من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم مدیونم و زمانی که جهان در گرو مشت من است می خندم و بلند خواهم گفت این فقط ذره ای از شعله ی چند تکه ی چوب زشت است سپیدار بلندی بودم ... حال تنها شعله و آتش و دردم همین
شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند
|
||