دگر دل كندم از ياران دگر در خود فرو رفتم
مپرس از اعتبار من ، دگر از رنگ و رو رفتم
دريغا از همخونم، مرا بيگانه مي خوانند
مرا چون شمع كشتند و چون پروانه مي دانند
كسي كه از صدا مي گفت ، بر لب مهر سكوتم زد
مرا بالاي بالا برد ، ولي سنگ سقوطم زد
به هر ياري كه رو كردم ، يه دشنه بر دلم مي كاشت
هراس هر نفس مردن ، يه دم من را رها نگذاشت
به جبران كدام نيرنگ ، به من رنگ ريا خورده
سكوتم حرف ها دارد ، ولي چشم و دهان بستم
ببين اي يار ديروزي ، كجا بودم كجا هستم
پر پرواز ديروز و نبرد بال امروزم
بلند پروازي از ياران ، منم فردا كه مي سوزم
به نام با همخونها، چه زجر از ناكسان بردم
مرا در خود سپر كردند ، ولي خود پشت پا خوردم
چها گفتند و نشنيدم ، بدي كردند و بخشيدم
ز تيغ گريه اشكم ريخت ، ولي من باز خنديدم
تماشا كن در اين بازي ، همان باران بي تابم