تبليغاتX
داغی قهوه به داغی عشق

فرهاد زعفری هشجین ایران شف 09121490154 www.iranchef.com

چه درديست در ميان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای ديگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر دلی  شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد دوستان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رستن

چه درديست در ميان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:13 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

خداوندا

 تو مي داني

 كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ،

 چه رنجي مي كشد آن كسي كه انسان است

 واز احساس سرشار است .

+ تاریخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:41 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |



مرگ را بگویید کسی اینجا به انتظار ایستاده


مرگ را بگویید


من هستم


کسی که میعاد گاه را ترک نکرده است


من از خورشید آموخته ام


سوختن و تکرار را


در آب دیدم خداوند هست


من خداوند را فهمیده ام


چشمانم از آسمان بارانی ترند


اما گلویم هنوز


سکوت می نوشد


من بغض خواهم کرد


اما


اشک نخواهم ریخت


دار تنهایی من رنگین است


آن قدر رنگ وا رنگ


که نخواهی دانست


من در کجای این همه زشتی نشسته ام


تاریک تر از شب و


شکسته تر از پیری


تنها تر از خداوند حتی


هستم


نیرنگ چشمانت مرا شکست

صدایی نخواهی شنید هیچ گاه

اما

بدان همین که من

شکسته ام

+ تاریخ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:1 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 
 

آه که زندگی چه استاد مصممی است

 

وقتی نخواهی چیزی را بفهمی

 

به اجبار یادت می دهد

 

ولی وقتی می خواهی که چیزی را بفهمی

 

تا صلاح نداند و زمانش نرسد

 

جوابت را نمیدهد

 

آه که چه بی رحم است .

 

حتی اگر لازم باشد جونت را می گیرد.

 

که مثلا" آگاهت کند

 

و چه بی رحم تر می شود .

 

 فرهاد زعفری شهریور ۱۳۸۶

 
 
+ تاریخ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 20:31 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
      

 

 

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاخت.

در شعله بلند شفق ها غمگین گداخت .

جز یاد آن نگاه و تبسم ،

مانند موج ریخت به هم هر چه ساخت .

مآ پاک سوختیم.

ما پاک باختیم...

ای سرکشیده از صدف های سال های پیش

ای بازگشته ، ای به خطا رفته !

با من بگو حکایت خود تا بگویمت ..

آن قلب های پاک ،

و آن رازهای مهر .

بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو ، دور... !

با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور...

ای آتش شکفته ، اگر او دوباره رفت

در سینه کدام محبت بجویمت ؟

ای جان غم گرفته ، بگو ، دور از آن نگاه

در چشمه کدام

+ تاریخ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:5 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

من وقتی به دنیا آمدم چیزی در گوشم طنین کرد و گفت :

تا آخر عمرت با تو خواهم بود .

گفتم تو کیستی : گفت من غم هستم .

خندیدم و گفتم : فکر کردم که غم عروسکی است که با آن بازی خواهم کرد .

بعد ها دیدم که من عروسکی هستم که غم با من بازی می کند .

فرهاد زعفری

+ تاریخ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:31 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
شیشه ای می شکند.

یک نفر می پرسد.چرا شیشه شکست.

مادرم می گوید.شاید این رفع بلاست.

یک نفر زمزمه کرد.باد سردوحشی مثل یک کودک شیطان آمد.

شیشه ی پنجره را زود شکست.

کاش اون روز که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست.

عابری خنده کنان می آمد.

تکه ای از آن را برمی داشت .مرهمی بر دل تنگم می شد.

اما اون روز دیدم.هیچ کس هیچ نگفت.

غصه ام را نشنید.

از خودم می پرسم.

آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر است.

دل من سخت شکست .

اما هیچ کس نگفت و نپرسید چرا؟

+ تاریخ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:32 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

سعي كردم

 حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد :

 که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد :

بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد :

 از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

اين را بدانيد سنگ خيلي تنهاست،

 بايد با او هم لطيف رفتار کنیم مبادا دل تنگش بشکند ،

تازه فهميدم براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام

 نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت .

در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود.

 زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد.

 مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش

عشق محبت مي باره .

  به اسرار عشق و محبت پي برد و زنده شد !

وديگر به زخم زبان ديگران گوش نكنم.

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي را كسي باز نمي كند.

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم .

و يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم.

فرهاد

 
+ تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:51 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

برسنگ قبر من بنویسید

 خسته بود.دل شکسته بود

 تنهاو غریب و بیماربود

شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود.

 بر سنگ قبر من بنویسید

 پاک بود چشماش

 او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

فرهاد

+ تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:32 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

از جمع خوبان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

از نـزد يـاران می­روم ، ديگر خـدا حافظ

 

جا مانده دل در خاطراتی خوب و رويايی

 

اينک پريشـان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

از کوچه­ای آميـــزه  بـا بـوی شـقايقها

 

با قلب سوزان می­روم ، ديگر خـدا حافظ

 

در قـاب چشمانم نشــيند عکـس يارانم

 

با چشم گريان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

اينـک چـو ابری شــد هوای آسمان دل

 

من زير باران می­روم ، ديگـر خدا حافـظ

 

با سيـنه­ای مملو ز يـاد و خاطراتی خوش

 

غمگين و نالان می­روم ، ديگر خدا حافظ

 

 فرهاد

+ تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 20:49 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

 

وصیت نامه

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

او بیماربود

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

فرهاد

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

فرهاد 

+ تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:2 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

 

Image hosted by TinyPic.com

داغی قهوه

به

داغی عشق

جاودانه خواهد ماند

خوشآمدی عزیزم

پیغام بذار و حرفت دلت را بگو 

از جاری شدن اشکهای بی بهانه ات شرم نکن

بغض های نشکسته ات را بشکن

از اینکه ؟

+ تاریخ جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:36 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

آی مـردم،لحظـه های سـرد را باور کنید                                         

 خنجری از پشت خوردم درد را باور کنید                        

 آسمـانم بی ستـاره،چشمهایـم بی نگـاه

 درد این فرهاد را باور کنید

 روی گلها زرد از نامردی پاییز شد

 قصه پاییز،این نامرد را باور کنید


 سبز بودم با غزل،آنهم به پایان آمده است

حال من،این سبزه زار زرد را باور کنید


 تیشه فرهاد را خسرو به یغما برده است


 اینکه شیرین هم خیانت کرد را باور کنید

 

+ تاریخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:9 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

پايان همه چيز  

 

پايان همه چيز در وجود من است .

 

ناگهان شيشه هاي بزرگ پنجره دلم مي شكند.

 

 ناگهان رنگ همه چيز سياه و سياه تر مي شود

 

بعضی ها لباس شب مي پوشد و باران آهنگ غم مي نوازد..

 

  چه آهنگ غم انگيزي     

 

 

 و من از مرگ نمي ترسم    

 

  صداي آخرين نفسهاي من به گوش نمي رسد

 

و هيچ كس نمي شنود.

 

در فضا معلق خواهم ماند.

  

   در آن لحظه بگو به آن عابر خسته

 

كه در پايدارترين شادي ها غمي نهفته است

 

 فرهاد

 

+ تاریخ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:11 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

دستی نبود

تا جسم خسته وبیمارم ارا نوازشي دهد.  
اينجا ،باران نمي بارد...  
فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند
 
سایه ها روز به روز سنگین ترمی شود 
آشنایان نا آشنا محبت را از من دریغ کردند
 
آشنایان خنجرکشيده اند بر تن خسته و بیمارم 
دلم مي خواهد آنقدر بنويسم  
 
تا نفسهايم تمام شود. 
 
آنقدرخواهم نوشت تا دفترهاي کهنه ام با اشکام بارانی شود 
 
تاتمام واژه هام در سرم جوانه بزنند
 
مي خواهم فریاد بزنم
 
من شاعر نو نويس کوچه ها ی غریبم
 
بوي غربت کوچه ها 
امانم را  بُريده است...!
 
 
 
 
 
مي خواستم واژه اي پيدا کنم 
 
تا تمام دلتنگيهای کهنه و قلب رنجورم را نگارش کنم
 
اما واژه ها بامن غريبي کردند
 
مي خواستم ، 
کاغذي بيابم منت نگذارد ، 
 
ورق هایش  را بدستانم بسپارد تا حرف ها ی نگفته ام را بنویسم
 
تا روزی سر مزارم برایم بخوانند
 
اما ، نشد که همه با من بد کردند
 
اين لحظه ها ي لعنتي
باز هم مرا عذاب مي دهند...  
اين دقيقه هاي آخر عمرم شمشیرها به سویم تیز تر شده است 
 
و قلب خسته وغمگینم را نشانه گرفته اند
 
فرهاد
 
 
 
 
 
 
+ تاریخ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:6 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
نمي دانم اين همه واژه از كجا بر وبلاگ  من هجوم مي آورند
حريصانه به زندگي من دل بسته اند
و در تمام حرفهايم دزدانه سرك مي كشند
امّا ميگذارم باشند
با تمامِ من
دلتنگي هايم را به آنها مي سپارم
.شايد اينچنين شانه هايم را سبك كنند
واژه ها از سروكولم بالا مي روند
آنقدر كه به دهانم مي رسند
نه!باز هم نمي توانم واژه ها را با زبانم جاري كنم
همان بهتر كه در وبلاگ هايم گم شوند
بلعيده مي شوند
دوباره
و چند باره
معده ام را سوراخ مي كنند
.و حال تمام سلولهايم دلتنگي هايم را به زبان مي آورند
+ تاریخ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:40 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
بيا امشب به يادم باش
،امشب مي خواهم ريسماني ببافم از حرف
در كوچه پس كوچه هاي كلمات
امشب مي خواهم حرفها را از آخر بنويسم
تا ببينم چه كسي مي خواهد حرفي بزند
امشب مي خواهم كلمات شسته رفته ام
را آماده كنم
كلماتي ساده،لخت و عريان
كادوپيچشان كنم
و تقديم كنم به ماه
امشب مي خواهم كلمات را به بازي گيرم
و خود عروسكي باشم
در دستان سرد و يخ بسته ي ماه
امشب كسي نيست حرفي بزند
به من كه عشقبازي ام به كلمات است
***
سيل كلمات ويران ميكند كاغذها را
و صبح شب را پارو ميزند
حال مي مانم
با كلماتي تنها
عروسكي ساده در دست
كه تمام اينها را نثار خورشيد مي كنم
+ تاریخ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:30 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

در انتظار غروب عشق خودیم 

به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

زپایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

+ تاریخ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:16 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

 

در کجای این فضای تنگ و نمناک

 من کبوتر های شعرم را دهم پرواز ؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد؟

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست؟

آفتاب از این همه دل مردگی ها روی گردان است

بال پرواز زمان بسته است

هر صدایی را زبان بسته است

 زندگی سر در گریبان است

ای قناری های شیرین کار

آسمان شعر تان از نغمه ها  سرشار  

ای خروشان موج های مست

آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را در چنین آلودگی های زاد و برگش نیست؟؟؟

+ تاریخ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:14 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

 

ای کاش می شد دنیا را احساس کرد.
ای کاش می شد
دور از این دغدغه های هستی قصه ی دریا نوشت
با معجونی از محبت کلمه ی ایمان نوشت
با نگین عشق محبت نوشت
ای کاش می شد
با چوبهای قلب شکسته کاشانه ساخت
با قلم عشق شاهنامه ساخت
با نیلوفری های قشنگ دنیای پر خاطره ساخت
ای کاش می شد
در این دوری زرد ترانه ی زندگی شنید
از شاپرک قصه ها ندایی نو شنید
 ای کاش می شد
در این پاییز ریزان بهار را احساس کرد
یار را در این نزدیکی ها احساس کرد
قاصدک را با پای برهنه تا بی کرانها احساس کرد
ای کاش می شد
دنیا را احساس کرد

+ تاریخ جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:12 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

زندگی با آدمهاش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دست و خنده روی لبشون

توی شب صدایی به جز گریه بی صدا نبود

 

نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو وا نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دل جدا نمی کنه

 

قصه ماتم من هر چی که بود هر چی که هست

قصه ماتم قلب خسته یه آدم

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم وغصه هر چی بگم بازم کمه

 

+ تاریخ پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:52 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |


چقدر غریبند این روزها

روزهایی که سرشار از غیر منتظره هاییست که گویی سالهاست به انتظارشان نشسته ام

غربت این روزها را تاب تحمل ندارم

چه دشوار است فراموشی

و دشوارتر از آن درک این حقیقت که تمام آن... توهمی بیش نبوده است

مدتهاست که زندگی نمیکنم

اما دیگر حتی ادای زندگی کردن را در آوردن هم برایم سخت شده

دیگر حتی کشتن این دقیقه ها هم غیر ممکن شده

کاش فقط بگذرد

دیگر خودم هم خودم را باور ندارم

کاش...

+ تاریخ پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:43 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

اين دل براي من که دگر دل نمي شود

هر كار ميكنم شود عاقل ، نمي شود

دفترچه هاي خاطره را باز مي كنم

يك جاش ناقص است كه كامل نمي شود

از دست خاطرات دلم ، خسته مي شوم

اين خاطرات سوخته زايل نمي شود

خط ميزنم به خاطره هايم ولي چه سود؟

پرونده اي است بسته كه باطل نمي شود

 

+ تاریخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:21 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

افسوس كه مردمان دانا مردند

شيرين سخنان مجلس آرا مردند

اينان كه تو مي بيني آدم شده اند

از غصه اينهاست كه آنها مردند

خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من

ور نه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت

از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

گرهم گله اي هست دگر حوصله اي نيست

 تو نه عاشقي نه حيران نه غريبي نه پريشان

به چنين كسي چه گويم كه چه روزگار دارم

 

+ تاریخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 22:17 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 

ما در ای والاترین رویا ی عشق

ما در ای دلوا پس فردای عشق

ما در ای غمخوار بی همتا ی من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است

زیر پای توست تنها جای عشق

ما در ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گا ه خستگی ها یم توئی

ما در ای تنها نرین ما وای عشق

یا د تو آرام می سا زد مرا

از تو آهنگی گرفته نا ی عشق

صوت لالائی تو اعجا ز کرد

ما در ای " پیغمبر زیبای عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئی

جا ن من ای گوهر یکتا ی عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیا ی عشق

ای ا نیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم

                        من که مجنونم توئی لیلای عشق

 

                   

+ تاریخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 21:52 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریانترم زشیشه و مطلوب سنگسار

این شهر بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت؟

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم آوخ که قرن هاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

+ تاریخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:17 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

ای مسافر غریبه

                                  چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی

                                  دل به نابا وری بستی

ای که بی تو تکو تنهام

                                  توی این غربت سردی

میدونم بر نمیگردی

                                  شدی همرنگ دورنگی

همه زندگی من

                                  اوننگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من

                                  یکی دیگه لایقت بود

رفتی وازم گرفتی

                                  اون نگاه آشناتو

واسه من بردی گذاشتی

                                  التهاب لحظه هاتو

حالا من تنها نشستم

                                  با نوای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجا

                                  غریب و بی وفایی

 

+ تاریخ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:13 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
از خدا برايتان
 
 روزي مريم، قصر آسيه، تقواي حسين، قلب خديجه، دوستي فاطمه، جمال يوسف، ثروت قارون، حکمت لقمان، ملک سليمان، صبر ايوب، عدالت علي، حياي زينب، عمر نوح و محبت اهل بيت رسول خدا(ص) را خواهانم.
 
 
خداوند ميفرمايد :
 
بخواهيد تا داده شود ، بجوئيد تا بيابيد ، درب بزنيد تا به روي شما باز شود ، اگر كودكي از والدين خود نان بخواهد آيا به او سنگ ميدهند ؟ پس چقدر بيشتر به شما خواهم داد اگر شما بخواهيد .من بر پشت درب دل شما ايستاده ام و درب ميزنم ، شما فقط كافيست بشنويد و درب را باز كنيد ، آنگاه من در قلب شما ساكن ميشوم و با روح پاك خود شما را تطهير ميكنم و شما دوباره متولد ميشود ."
 
 
دوست دارم در ميان پيچک نيلوفرانه دعا آواره نگاه مستانه ي خود گرداني و مرا در آواز تغزل هاي نماز دريابي و در تکرار نيايش هاي سبزم اجابت فرمايي
+ تاریخ دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:42 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |

من در اين جاده هاي تنهايي

چه بد سوختم در زير اين آفتاب بي پايان

فراتر از نگاه گمنامي که در ذهنم رنگ ميگيرد

ميميرم ... چه بد ميميرم ...

براي آسمان آبي

 نيلوفر هاي مرداب

و آبهايي که به هيچ جا ختم نميشوند ...

براي صداي مرغکان دلتنگي

و شومي يک سوگ ...

ميميرم ... من براي گرد و غبار راه ها

 براي رفتن تا هميشه

تا بي نهايت

چه آسان ...

چه بي پروا ميميرم.

 

+ تاریخ شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:9 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 

دگر دل كندم از ياران دگر در خود فرو رفتم

مپرس از اعتبار من ، دگر از رنگ و رو رفتم

دريغا از همخونم، مرا بيگانه مي خوانند

مرا چون شمع كشتند و چون پروانه مي دانند

كسي كه از صدا مي گفت ، بر لب مهر سكوتم زد

مرا بالاي بالا برد ، ولي سنگ سقوطم زد

به هر ياري كه رو كردم ، يه دشنه بر دلم مي كاشت

هراس هر نفس مردن ، يه دم من را رها نگذاشت

به جبران كدام نيرنگ ، به من رنگ ريا خورده

سكوتم حرف ها دارد ، ولي چشم و دهان بستم

ببين اي يار ديروزي ، كجا بودم كجا هستم

پر پرواز ديروز و نبرد بال امروزم

بلند پروازي از ياران ، منم فردا كه مي سوزم

به نام با همخونها، چه زجر از ناكسان بردم

مرا در خود سپر كردند ، ولي خود پشت پا خوردم

چها گفتند و نشنيدم ، بدي كردند و بخشيدم

ز تيغ گريه اشكم ريخت ، ولي من باز خنديدم

تماشا كن در اين بازي ، همان باران بي تابم

 

+ تاریخ شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:1 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |
 
می خواهم تنها باشم

آنقدر تنها باشم که خودم را در آیینه هم نشناسم.

می خواهم گدشته ای نداشته باشم

می خواهم همه را فراموش کنم واز کسی خاطره ای نداشته باشم.

خسته ام.

هیچ چیز خوشحالم نمی کند.

همه به آدم نارو می زنند.

خنده را فراموش کردم.

دوست دارم تنها باشم.

مثل گور سرد

مثل مرگ ...

میخواهم تنها باشم ...

میخواهم خودم را در خودم غرق کنم

میخواهم مثل آدمهای ترسو تنها باشم.

فرار کنم .

..و گوشه ای از ذهنم خانه ای بسازم

بدون دیوار .

+ تاریخ شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:48 نویسنده coffee shop / صدف / كافي شاپ.کام |