کسی از چهره ام هر گز نمی داند که من هم شعر ميگويم
کسی هر گز نمی داند ...که در ذهن شلوغ من ...کمی ان سو تراز یک مشت رویای غبار الود..هزارن شعر در خواب است..کسی هرگز نمی داند...که شعر من پرستویی است تن.محبوس...وپروانه ورهایی ارزوی اوست...مباد ان روز ...که ذهن من به گورستان اشعار بدل گردد..مباد ان روز پرستویی برای لحظه ای بی اشیون گردد..پرستوی شعرم را خودم ازاد خواهم کردوبه سوی اسمان دفترم پرواز خواهم کرد..ورویای غبار الود خود را سبز خواهم کرد......
دوستان این که در ایینه میبینید.این که رد نسیم های گم شده را بر چهره دارد.کسی نیست جز فرهاد.....من با حرفهای یخ زده هشجین لب باز کردم با درخت های توت.گردو.گلابی و انگور قد کشیدم.ودستهام بوی باغ وکوه میدهند.مادرم می گفت .خدا حتی شبهای ابری هم صدای تو را می شنود.مادرم گفت فرهاد هر روز با خدا حرف بزن..داد بزن خدا صدای ظعیف ونحیف تو را خواهد شنید..هر روز کلمه ای به دنیا می اوردم.مادر م گفت تو یک روز خوشبختی های موقت مردم را خواهی سرود..ومن یک شب بی انکه روزنامه ها ومجلات بدانند شاعر شدم..عزیزان این که در میان کلمات زشت وزیبا ایستاده و .از سقوط سیبها می گوید کسی نیست جز فرهاد..ان موقع لبخند در قاب نبودودستهایم بوی گلاب نمی داد.بعضی موقع تک وتنها روی نیمکت ایستگاه اتو بوس می نشستم وبرای اتو بوسهای سالخورده بوسه می فرستادم..همه اش تلاش میکردم رویای بچگی ام را هر چه زود تر عملی کنم.اری این که در خلوت ایینه ها نشسته ودانه دانه موهای سفیدش را ترانه میکند فرهاد است.....و روزی به خود امدم ودیدم که درخت هست . وقتی که درخت هست پیداست که باید بود.حتی اگر یک دم از وجد خود شاد نباشم.باز پیداست که باید بود.باید خوب بود.باید با عشق بود وهستی را با عشق دید .می خواهم توان انرا داشته باشم که ادامه بدهم .از نو اغاز کنم .واگر زمانه بر مرادم نگشت زیبایی ان را ببینم ..هنگامی که دیگران نا توان از دیدن انند.روزی من هم کوچ خواهم کرد .کوله بارم پر از شعر خواهد بود..گر چه دلم شکسته.اما هنوز امید وارم کسی بیاید وبر داغهای بی شمار دلم مرهم بذارد.اگر چه دلم تاریک است اما هنوز پنجره ای رو به خدا باز است...به اسمان نگاه میکنم وداد میزنم اسمان دوستت دارم.همان ستاره های که شبها ی خلوتم را نظاره گر بودند وبا من حرف میزدند.وهر لحظه مرا به خدا نزدیک میکردند .دیگران خواب بودند .نمی توانستم فریاد بزنم.تا کسی صدای لرزانم را که تا صبح به لرزه در می امد.بشنود.صدایم را در حنجره ام با دستمال نم دار خفه میکردم.تا حرفهایی که در ذهنم می لرزیدند جوانه نزنند..ادامه دارد
اسم من فرهود است .
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم کمی هم هوش و حواس.
مادری دارم بهتر از هر گل و باغ.
وخدایی زیبا.
اسم من فرهود است.
نام بابام حسین.
شغلم آزاد است.
گاه گاهی قفسی می سازم . از جملات.
هدیه می دم به شما کاربران.
تا به آواز قناری که در آن زندانی است.
دل تنهایی تان تازه شود.
اسم من فرهود است .
رضا مون تو جاده علم و ادب .
تو تصادف که نگو و نپرس.
رضامون وقتی مرد.آسمان برفی بود.
مادرم بی خبر از خواب پرید. پدرم وحشت کرد.
رضامون شاعر بود.
تازه هم فیلم می ساخت.خط خوبی هم داشت.
او کتابی داشت . واژه هاش نور علی.
لهجه خورشید .نام او بود.
کاغذی داشت به زیبایی نور.
سرتان درد آمد . اسم من فرهود است.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل آق داغ لب رود پر آب .
نگرانم به کشش های بلند ابدی.
من نمی خندم. اگر بغض دلت باز شود.
ولی تو می خندی.
دوستان من فهمیدم گل رز کجا می روید.
زندگی چیزی نیست .
لب رودخانه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی دیدن یک باغچه است از سر کوه.
زندگی یافتن موی سفید در دریاست.
زندگی حس غریبی است ومرغان غریبی دارد.
اسم من ف ر ه و د است...
ودیگر هیچ
شب پاییزی من قصه دلتنگی هامه
قصه زخم دل من تا همیشه پابه پامه
قصه دلتنگی هامو می خونم برای جاده
همه داروندارم رفت پای این دل ساده
تو شبای سرد این ماه دلم از همه می گیره
آخه تو اوج جوانی دلم از غصه می میره
دلی که با وعده هایی خودشو به قصه ها برد
نرسید به آرزوشو از عزیزش پشت پا خورد
شبای پاییزی من بوی دلتنگی ها داره
این فقط قصه من نیست رسم تلخ روزگاره
تک بیتی
زعفری .از ناله هات خون می چکد.اما نمی دانم
که آن بیدادگر..........گوشی به فریادت کند یا نه
فصلی دیگر.
از راهی دور رسیده بودم.شاداب وسبز ونورس آمده بودم.
جیب هایم پراز گردو گیلاس وسیب بود.
نمی دانستم که روزی سوغات باغمان در جیبم پژمرده خواهد شد.
نمی دانستم خورشید هشجین مهربانتر از خورشید غربت است.
نمی دانستم سر هر خیابان .هزار کوچه بی راهه است.
فکر می کردم تمام جاده ها به یک جا ختم می شود.
از خانه تا باغ.
فکر می کردم تمام درختان در همه جا میوه های خوشمزه می دهند.
ای فصل فصل هایم..ای فصل رنگینم.
ای برف بر موهایم نشسته.
فصلی دیگر رسیده. ای شروع خوب.
با من شروع کن.
ای درخت های خشک شده از بی آبی.
آب چشمه ها به کدامین رود می ریزد.
ای درخت های خشک شده.
نمی دانستید سر هر چشمه هزاران روزنه وجود دارد.
دیگر آواز نوشیدن آب را کسی نمی شنود.
تا کی..............
من از آن سوی حسرت های باران خورده می آیم.
اشارت های پاییز انه ای دارد سراپایم.
به دنبالم نیا در رد پای بی کرانی ها .
میان وبلاگ پاییزی امروز فردایم.
چرا تنهایی ام را با کسی قسمت کنم شبها.
که در هر خلوتی آیینه شد محو تماشایم.
کسی دیگر برای عشق آوازی نمی خواند.
پراز تنهایی محض است شب ها غزلهایم.
به جز باران.
به جز دریا کسی دیگر نم داند.
چه رازی خفته در پشت کتاب ودفتر وذهنم.
غزل کم کم به پایان می رسد اما برای من.
کتاب کهنه ام می ماند و...
در سینه ام آری غزل باران عشق است.
مانند باران می تراود شعرهایم.
خود جوش همچون چشمه می جوشد زجانم.
دست خودم نیست.
دست دلم هست.
من شاعر زیبا ترین شعر جهانم.
من شعر می گویم ولی.
اشکام همیشه.
جاری شود وقت سرودن.
عصرها که خلوت می کنم.
چون هرچه باشد........
گویند زشت است.
این همه از غربت سرودن.
اما نمی دانند.
زیبا تر از غربت کسی نیست.
من زاده شهر غمم.
غمگین و.............
کفش هایم جاده.
پاهایم خسته.
چه کسی بود صدا زد فرهود.
آشنا بود صدا.
عمرمن به آرامی یک مرثیه از روی سرم می گذرد.
ونسیمی خنک از حاشیه سبز چمن عمر مرا می روبد.
بوی رفتن می آید.
بالش من پراز آواز پر بلبل هاست.
صبح خواهد شد.
وبه این چشمه آب .
آسمان : رفتنی ام. باید امشب بروم.
من که از بالای آق داغ با مردم این منطقه صحبت کردم .
هیچ چشمی .به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن من شاد نشد.
هیچ کس دل غمدیده من را جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد.
ودلم می گرید.
و اونا می خندند.
وشبی از شبها .
کسی از من پرسید.
تا هشجین چند ساعت راه است.؟
باید امشب کوله پشتی را.
که به اندازه تنهایی من جا دارد برداری.
وبه هشجین بروی.
آن شب هم من رفتم.
رو به هشجین ودل و تنهایی.
آشنا بود .ندیدم یکدم.
دلم آب شد به اندازه رود.
رود پر آب ولی خاموش.
ماه تابیده به رود.
دیده هام باز شدند.
وکسی را دیدم مثل باد در حرکت.
وبه سمتی می رفت.
یک قدم برداشتم.
یک نفر باز صدا زد فرهود.
گفت تو نرو ...............
باز یادت در وبلاگم جان گرفت.
آه جانم آتشی پنهان گرفت.
رازها دارد وبلاگم نازنین.
در هوایت این دلم طوفان گرفت.
باز خواستم صبر کنم در اوج صبر.
بار دیگر سینه ام تغیان گرفت.
در قفس جا مانده ام ای همدلان.
پس بیا این چشم من باران گرفت.
هرکه در چشمش ببیند چشم تو.
چشم شوید آنچه از چشمان گرفت.
هی بگو فرهاد بگو خسته نشو.
تا که فالت باز گوید.....
نا کسان فرهاد من را نشکنید.
نا کسان دست های او را نشکنید.
ساز گرمی می نوازد دست هاش.
سوز بی همتای اورا نشکنید.
اشک ها جاری شود از چشم او.
چشم ها دنیای دنیای اورا نشکنید.
هرچی با من میکنید با شد ولی.
بغض در هی های اورا نشکنید.
سنگ بردارید و من را بشکنید.
ای بدان دست های اورا نشکنید.
قلب او بشکسته است از دستان.
نا کسان فرهاد من را نشکنید.
دست بردارید .دلش خونابه است.
نا کسان. دست های اورا نشکنید.
غربت یعنی .گریه از شب های سرد.
غربت یعنی .رنگ ها از غصه زرد.
غربت یعنی .سکه ای دست شما.
پرت کردید سوی من یعنی برو.
غربت یعنی .گوشه ای یک تکه نان.
می خورم.اما نگه بر آسمان.
غربت یعنی .یک خرابه شهر ما.
زندگی در دست.اما قانعم.
غربت یعنی تا ابد در کوچه ها.
غربت یعنی تا ابد تنها شدن.
غربت یعنی دل من تا سالها.
غربت یعنی:
بی پناهی .......................
كنار هر بيابوني يه جاده از من كشيدند.
از رو تنم گذشتن و به خونه هاشون رسيدند.
به من مي گن پياده رو .رفيق رهگذر منم.
صد دفعه هر روز همه تون رد مي شين از روي تنم.
من مثل خط ممتدم.پراز صدا وساكتم.
ميون دست زندگي .با بعضي ها يه رابطم.
مي شنوم از زير پاتون .چه جور بهم دروغ مي گين.
با عشوه وناز وادا بهم ديگه سلام مي دين.
بعضي هاتون مثل شبين.ساكت وسرد وبي صدا.
فرقي ندارين واسه من خوب وبد و نا مهربون.
خلاصه هر صبح تا غروب يه جورايي جون مي گيرم.
قدم رو قلبم نذارين . سنگيني احساس مي كنم.
من كه غريب وبي صدا . رفتم از اين شهر شما.
اين دم آخر واسه من فرقي نداره سيم وزر.
قصه تكراري من با اين كه گفتن نداره.
دلم مي خواد داد بزنم .اما صدام در نمياد.
آره به من ميگن پياده رو .رفيق رهگذر منم.
صد دفعه هر روز همتون .رد مي شين از روي تنم.
بازم دارم غلط مي رم اون كوره راه رفته رو.
از چشم تو نمي بينم اين قلب سر شكسته رو.
بازم دارم هلاك مي شم.تو رفتن واومدنات.
حسرت به دل مانده يه باربهم بگي مي شم فدات.
يه فنجون قهوه و بعد . خاطره هاي بي رمق.
دفتر خاطرات شدش تيكه تيكه ورق ورق.
جاده وباز دوري و باز دلتنگي شباي غم.
كوچ تو و نديدن اشكاي ريز و دم به دم.
تكر ار بي محبتي شده الفباي صدات.
دوست ندارم بشم برات آهنگ تلخ خنده هات.
حق من بود با تو بودن. حتي يه نيم روز از بهار.
اي روزگار لعنتي .بد كردي با من روزگار.
دلم بعد تو ذره اي جان نداشت.
همان دل كه غير تو مهمان نداشت.
ببين ترس در روح من رخنه كرد.
دلم بيش از بيم تغيان نداشت.
برايم سخن گفتي از شهر عشق.
ولي شهر تو جز بيابان نداشت.
فقط تشنه مهر بودم ولي.
دلت آسمان بود وباران نداشت.
قسم خوردي به پاكي قلب خويش.
بگو با همه اين گناه مرا.
كه او زلف هاي پريشان نداشت.
بگو دوست مي داشت اما چه سود.
كه زيبايي ماه رويان نداشت.
برو درپي يك نگاه قشنگ.
كه فرهود به جز چشم گريان نداشت.
تو گفتي........
نگویم به کس عاشقانه سلام.
دل من خدارا قسم خورده است.
خزان بی تو امثال دل مرده است.
وسر در گریبان فرو برده است.
گواهی دهد چهره زرد من.
که بی تو دلم سخت افسرده است.
تو بودی خزان بهترین فصل بود.
تو رفتی برایم خزان مرده است.
وحالا ببین لابلای کتاب.
دلم مثل یک یاس پژمرده است.
خزان هم مرا بعد اون سالها.
چو یک قصه از یاد خود برده است.
مثل قدیم با همه بدبختی ها .
انگار می شود که شبی تا سحر بخفت.
با جمله ها ی کهنه هم انگار می شود .
در قالب قدیم . دو تا شعر تازه گفت.
انگار میشود که نرنجید از کسی.
یا می شود به بیابان فرار کرد.
انگار می شود . کمی از عقل دور شد.
بادل روابط دگری برقرار کرد.
انگار می شود که کمی خسته شد نشست.
از دستتان .به گوشه دنجی پناه برد.
در لابلای دل و چشم وحرف .
انگار می شود به خدا هم پناه برد.
شاید..............
من فرهودم همان فرهاد.
از دیار غربت من.
به ترحم نیامدی.
با دلهره.
به چشمان مات تو می نگرم.
من می دانم می دانی.
ستمگران را دلی در سینه نست.
اکنون به پایان راه آمده ام.
و مرگ زیبایم فرا می رسد.
ومزارم.
به انتظار گلهای وحشی تو می ماند.
می دانم میدانی .
میدانم نمی دانی .
بدان من فرهادم .
یه مسافر یه غریبه.
تو شهر خودش اسیره.
اگه دستشو نگیری.
توی غصه هاش می میره.
زیر آسمون غربت.
یه دل پراز محبت.
دل من هم که غریبه.
دلایی که غصه داره.
قطره اشکاش دونه دونه.
میریزه به روی گونه اش.
این منم تو شهر غربت.
می خونم با یه محبت.
با دل ش ک س ت ه اما .....
سخت گمنامم .به من نامی بدید.
یا که در یک عشق دشنامی بدید.
در سکوت وسرد ومبهم مانده ام.
پس بیایین در شعر پیغامی بدین.
جرم من غیر از غریبی هیچ نیست.
عاقبت این بار الهامی بدیین.
هرچه از جامتان بنوشم باز کم.
تشنه کامم باز هم کامی بدین.
آخرش خود کرده را تدبیر نیست.
هرچی باداباد سرانجامش بدین.
دل برای ......
از گل و مهتاب چه پیدا شدی.
همدم دل .همدم فرهود شدی.
حال که با این قدمت من هنوز.
مست نگاهت .تو چه زیبا شدی.
آه که من باز همان فرهودم.
سایه همسایه دلها شدی.
باش در این شعر و شعورم هنوز.
در غزلم خوب تو معنا شدی.
آنچه که خوبان همه دارند تویی.
شکر خدا کنج دلم جا شدی.
آمدنت لحظه رویای من.
در سفرم همره دلها شدی.
بودن تو.....
تو شهر ما که انگاری ستاره هاش بی عدده.
هر کسی از خواب پا میشه ترانه گفتن بلده.
خیال نکن ترانه .این حرفهای قاطی پاتی.
ترانه نیست .اینا یه مشت حرفهای احساساتیه.
باید که قدر واژه ها وجمله هارا خوب شناخت.
می گن ترانه سوز می خواد.آدم دل سوخته می خواد.
کسی که توی شاعری .تجربه اندوخته می خواد.
مردمو باید بشناسی.ترانه حرف مردمه.
ترانه ساز مثل اوناست .میون آدما گمه.
ترانه گفتن این روزا . واسه خودش دنیاییه.
خلاصه راحتت کنم .دل ترانه خونیه.
می خوام بگم ترانه..........
وقتی اسمون دلش می گیره بارون می باره.
وقتی زمین دلش می گیره منفجر می شه .
می دونی یعنی زلزله میاد آتش فشفشاناش فوران می کنه.
وقتی جنگلا دلشون می گیره زرد میشه.
و وقتی کوه با آن عظمتش دلش می گیره تمام برف هاش آب میشه .
به اون آق داغ نگاه کنید.
تمام برفها قطره قطره آب می شن.
اما وقتی ادمها دلشون می گیره.
اشکاش مثل بارون جاری می شه.توی دریای قلبش .
تمام وجودش مثل آتشفشانی مذاب می جوشه و روحش زرد قامتش قطره قطره آب می شه.
.......این قدر با دل دیگران کاری نداشته باشید و .......
یک روز در یک گوشه از دنیا می میرم.
در سالگرد روز تنهاییم می میرم.
دل غده ای سرطانی پر ریشه درجسم.
از دست این خوش باور بدخیم می میرم.
وقتی که نیش عقربکهای همخون هراس آور.
با خواب مرگم می شود تنظیم می میرم.
یک برگ زرد از گوشه باغ جهان کم کن.
حالا بکن در ذهن خود ترسیم می میرم.
در پشت دریایی در خلیج اشک .
در تنگه سرخ امید و بیم می میرم.
یک دفتر چند برگ از تو پیش من مونده.
آن را نمودم چون به تو اهدا می میرم.
هنوز این عکس قدیمی حرفای نگفته داره.
عکس تو پیشمه اما منو تنها نمی زاره.
وقتی عکس تو میبینم .خاطراتت زنده می شه.
خیلی وقته رفتی اما زنده ای برام همیشه.
یادته می گفتی فرهاد .دنیا پر از گرگ و درنده است.
تا زمانی که تو بودی دنیا رنگ بچگی داشت.
دستای گرم تو انگار تو شبام ستاره می کاشت.
حالا تو رفتی و موندم توی این دنیای بیجا.
قاب عکست .مثل آیینه روبرومه هر جا باشم.
واسه مردن صادقانه روز وشب غرق تلاشم.
آق داغلار آی آآق داغلار.
غریبلره چوخ آغلار.
یاغیش یاغار گار آچار.دره لره سو آخار.
آخشام کی گون باتندا.
آق داغیم سان جانیم سان.تک داغلاردان اوجاسان.
چوخلار گلیپ گدیپلر .سنی گوروپ اوپوپلر.
خورش رستم یانیندا . آق داغی تک تالیلار.
زیارته گدنده آق داغا سلام ورم.
سید احمد آقا چاغیرسا . اوچارام یان گچرم.
دای گلمرم او یولدان. گلسم اورکیم گچر.
رضا دوشن یولاردا. آق داغیم شاهدیدی.
آق داغ اونا نه گلدی؟
نه جور دوشدی بولوندی.
آنا اتاسی گلنجه .اونون گانی توکولدی.
دره لره گان آخدی .لاله لر غنچه آشدی.
ننم دیدی گلرم.لاله لری دررم.
یوز مین دفعه اوپرم .قبرون اوسته سررم.
رضا جواب ورمسون . سن نن دآی ال چکمرم.
آق داغ همان سفید کوه است در جوار هشجین واقع
وجاده آرامگاه سید احمد آقا از کنار آق داغ می گذرد .
برادرم مرحوم رضا زعفری .کارگردان.شاعر.نویسنده.دانشمند و معلمی فرهیخته...
در همان جاده در اثر تصادف جان به جان آفرین تسلیم کرد.
رضا در راباره زندگی سید احمد آقا فیلمی را دردست تهیه داشت که متاسفانه نیمه کاره ماند.
کتاب رضا ..لهجه خورشید در باره زندگی حضرت علی (ع) از تولد تا شهادت به چاپ رسید.
روحش شاد ویادش گرامی
روزگار رسم بدی رو پیش پای من گذاشتی.
نگو از این همه غصه قصدونیتی نداشتی.
پاگذاشتی روی قلبم .گفتی خنده سهم تو نیست.
گفتم از تو گله دارم .تو بهم گفتی فقط هیس.
گفتی سرنوشت تلخ و روی پیشونیت نوشتن.
آخه هر چی روی زیباست.سرنوشتشم قشنگه.
گفتی خورشید طلایی واسه من نوری نداره.
لشگر غصه وحسرت منو از پا درمی آره.
دور آرزو و رویام خط قرمزی کشیدی.
حالا من آخر راهم . تو به مقصدت رسیدی.
منم و ...........
بچه بودم که بابام .
مثل پرنده پر زد.
شنیدم یه تصادف به ریشه مون تبر زد.
یه روز سرد در آن روز .
اون خبر و آوردن.
یه دسته از ملائک روح بابامو بردند.
دیدم دیگه نیومد.
زنگ درو بزنه.
می گن که رد پاهاش.
تو دشت های کویره.
همونجا که یه روزی .
پله آسمان بود.
بچه بودم که بابام.
پرنده شد پرنده.
توقاب عکسش ام هنوز داره می خنده.
از طرف :مینا دختر ۷ساله برادرم مرحوم رضا زعفری
بوی صبح آسمان هشجین.
بوی شیر تازه وبوی زمین.
بوی برف با مداد کودکی.
بوی نذری بوی آش مادرم.
بوی چشمه بوی سبز باغچه ها.
بوی آن یک شیشه سبز گلاب.
بوی مادر در حیاط وپله ها.
بوی قرانی که شبها مادرم.
زیر بالین سپیدش می نهاد.
بوی باران درشب تاریک باغ.
بوی گردوهای تر زیر درخت.
بوی شبهایی که در پای تنور.
شب نشینی های شب در زیر طاق.
آن لحاف رنگی کرسی چی شد ؟
بوی آن نقل ونبات دیگر چه شد ؟
گندم بو داده............
آن قدر بدون چتر زیر باران راه رفتم.
که بذرهای خواب آلود شعرم در سرم جوانه زدند.
ای کاش آن شب تب نکرده بودم ودستمال نمدار بر پیشانی ام نگذاشته بودم.
وریشه های نو پای شعرم که داشتند از مغزم بیرون می آمدند. له نمی شدند.
شعرهایم جوانه زدند .هروز بیشتر شدند.
آنقدر که مغز کوچکم متلاشی شد ودلم به درد آمد.
حرفهای نگفته ام را با شعر گفتم.
سکوت کردند ولبخند زدند.
اما من خوشحال شدم.
تا شما.......
حنجره ام زخمیه اما غزل می خونم.
من پراز شعرای تازه پر حرف عاشقونم.
اون محبت نگاتو حتی بارون نمی شوره.
جاده رسیدن ما همه می گن بی عبوره.
یادمه قسم می خوردی به تقدس نگاهم.
تا باشه دستای گرمت تا همیشه سر پناهم.
چشا مو هر روز و هرشب به در بسته می دوختم.
که شاید بیایی از در .بگی تا ابد می مونم.
حالا فایده ای نداره واسه کی دل می سوزونی ؟
آره اون روزا گذشته من فقط غزل می خونم.
من پراز شعرای تازه پر حرفه........
فراموش کرده ای لب رود قزل اوزن را برای بوسه آب.
غرق نیاز بودم.
در آخرین روزهای خزان.
در فضای اخرین ملاقاتت .
یاد هارا.
روی خاک نرم رودخانه شستی.
اما.
در آن ساحل خیز انتظار.
دست غریبی بر زانو نهادم وبا آهسته نگاهی.
پرنده هارا خیره شدم .
تنها بماندم کنار رودخانه.
تو سوار موج بودی.
من را قایقی شکسته ولبهایی خشکیده.
در کویر ترک خورده انتظار با چشمان گریان با قلبی شکسته.
خنجر از خودی خورده در محاصره بی وفایان بازهم صبر کردم.
من را خواهی شناخت.
باز شب شد که چقدر تنهایم.
گفته بودی که شبی می آیم.
............به تو گفتم که من فرهودم.
همچنان راه تو را می پایم.
کنج این پنجره ها شب همه شب.
منم وگریه های وهایم.
پشت این پنجره ها تا به سحر.
پنجه بر پیکر شب می سایم.
نکنه بیهوده عمر خود را .
پشت این پنجره می فرسایم.
نکنه بیهوده تکرار شود.
قصه چشم به راهی هایم.
باز چون دیشب وشبهای دگر.
می روم پنجره را بگشایم.
تا به تو باز بگم فرهادم.
میگن دیگه کسی بوی عشق نمی ده وذلال نیست.
میگن دیگه کسی دلش واسه کسی تنگ نمی شه.
آخه دلا مثل سنگ شده.
دیگه هر وقت بارون میاد تو هشجین خاک بلند نمی شه.
آخه کسی از بوی بارون وخاک هشجین مست نمی شه.
همه آدم ها حرمت هارو شکستند ودیگه حرمتی نمانده.
دیگه کسی به کسی گل نمی ده وگلها زیر پا له شدن.
آخه میدونی زمانهای قدیم برو بیا هم صفایی داشت.
همه به همدیگه احترام می گذاشتند.
این روزا جوری شده که همخون ها دشمن آدم شدن.
هی به آدم خنجر می زنند.
اما قلبم میگه که کسی هست که به تو بها بده.
کسی که دوستت داره وبه یادت وبه فکرته.کسی که اسمشو میارم صدامو نو می شنوه واجابت میکنه.
یاد اون روزا به خیر گذشته های خیلي دور
اون روزا قلبای ما پر بود از شادی و شور
اون پایین یه کوچه قدیمی بود باریک و تنگ
کوچه ای که آدماش یه رنگ بودند نه رنگ به رنگ
یاد اون روزا به خیر با بچه ها تو هشجین
می زدیم گنجشکا رو تو بچگی با تیرکمون
تو باغا کنار حوض , تخت و قالیچه قشنگ
زیر سایه درختان بازی الاکلنگ
دستای مادرم چین و چروک , تسبیح و مهر
از تو مسجد فقیر صدای اذون ظهر
غروبا ماه مبارک بوی نذری تو کوچه
بوی انگور , بوی سیب , جمعه ها بوی کلوچه
کاش هنوز بچه بودیم خونه ها رو در می زدیم
توی مهمون بازی ها به هم دیگه سر می زدیم
چه روزای خوبی بود بچگیا اما خیلی زود گذشت
تا یه چشم به هم زدیم اون روزا رفت و برنگشت